دیوار من....
پاييز آمد با تمام زيبايي اش و با تمام غم هايی که آوار شده بر زندگی، پاييز آمد و من سردم است، سردم، گویا در تن ام زمستانی عظیم خانه کرده و قصد رفتن هم ندارد، گاهی بی آنکه بخواهم دستام رو توی هوا می چرخونم، زیر نور خورشید گرم میشه بعدش یه هو خالی میشه، تهی میشه توی دستام، و آشفته تر می شوم.. من سردم هست و دستام رو می گیرم به دیوار ،میدونم همیشه هست، ثابت و استوار، ولی به تو تکیه نمیکنم، می ترسم نباشی، میترسم همینطوری که دارم تکیه میدم یه هو خالی بشه جات، و پام سُر بخوره و من بیافتم روی زمین دیگه آنوقت هیچ کسی نیست که بخواد من بلند کنه، هیچ تنی نیست که بشه تکیه گاه، هیچ گوشی نیست که بتونه صدای فریادم رو بشنوه... به دیوار تکیه میکنم همیشه هست...

چه خالی است/ چه خالی است/ هر کلام/ چه خالی است/ هر صدا/ و چه خالی است/ جهان/ و چه خالی است که هیچ هیچ می شویم. بیژن جلالی.
عکس از خودم کنار دریا . مطلب نه

























