پاييز آمد با تمام زيبايي اش و با تمام غم هايی که آوار شده بر زندگی، پاييز آمد و من سردم است، سردم، گویا در تن ام زمستانی عظیم خانه کرده و قصد رفتن هم ندارد، گاهی بی آنکه بخواهم دستام رو توی هوا می چرخونم، زیر نور خورشید گرم میشه بعدش یه هو خالی میشه، تهی میشه توی دستام، و آشفته تر می شوم.. من سردم هست و دستام رو می گیرم به دیوار ،میدونم همیشه هست، ثابت و استوار، ولی به تو تکیه نمیکنم، می ترسم نباشی، میترسم همینطوری که دارم تکیه میدم یه هو خالی بشه جات، و پام سُر بخوره و من بیافتم روی زمین دیگه آنوقت هیچ کسی نیست که بخواد من بلند کنه، هیچ تنی نیست که بشه تکیه گاه، هیچ گوشی نیست که بتونه صدای فریادم رو بشنوه... به دیوار تکیه میکنم همیشه هست...

چه خالی است/ چه خالی است/ هر کلام/ چه خالی است/ هر صدا/ و چه خالی است/ جهان/ و چه خالی است که هیچ هیچ می شویم. بیژن جلالی.
عکس از خودم کنار دریا . مطلب نه
واقعا نگاه کردن به ماه لذتی خاص و ناب به آدم میدهد... باورکنید امتحان کنید و ببینید که چقدر میتواند در دلتان جا باز کند طوری که به هیچ چیز جز او فکر نکنید..

اي همه روياي من
از تو رنگي شده چهره دنياي من
ضامن شادي و آرامشم
خوب من اميد من اي مادرم
تا ابد هستي و باشي در برم
تا به سالمندي بچه باشم
صدايم كن عزيزم نازنينا مادرم
روزت مبارك و سرشار از شادي

"در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است
پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند
از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد
و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه
زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند
و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد
و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد
پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند
اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند
و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد...."
ازکتاب پرنده خارزار نوشته کالین مک کالو
....
حالا منظورم از نوشتن این مطلب بالا اینکه آدم باید بها پرداخت کند، بهای چیزهای که میخواد بدست بیاره، هر چی که باشه، کوچیک و بزرگش فرقی نداره، ولی هر چقدر بزرگتر باشه بهاش هم بیشتر.. بهای چیزهای بزرگ و سنگین، رنجه، رنج که ما می کشیم برای بدست آوردن اون چیز و بعدش که بدست میاریم تازه متوجه میشیم ای بابا اون چیزی که فکر میکردیم نبوده... اینطوری هم رنج از دست دادن رو داریم و هم رنج بدست آوردن....
----------------------------------------------------------
خاطره ها آدمها را دچار درد می کنند و مسئولیت، وقتی از کسی خاطره ی داریم، مسئولیتمان زیاد هست، زیرا باید از آن خاطره نگهداری کنیم، بهش برسیم، فکر کنیم و برایش وقت بگذاریم.. هر چقدر این خاطره سنگین تر باشه مسئولیت ما بیشتر می شود، خاطره ها هر چه باشند جزی از ما هستند و نمیتوانیم منکر شویم چونکه روزی آنها را خودمان بازی کردیم.

گاهي از اينکه شروع کردم به وبلاگ نوشتن و اينجا هستم حسابي از دست خودم کلافه مي شوم، که چرا کاغذهاي امن را رها کردم و دو دستي چسبيده ام به اين صفحه ي مجازي که گاهي هيچ امنيتي در آن احساس نمي کنم! و گاهي به ستوه مي آيم از دست مخاطبان اينجا، و دلم ميخواهد درش را محکم ببندم طوري که با هيچ کليدي باز نشود، حتي شاه کليد....
من بارها بطور مستقيم و حتي غير مستقيم اشاره کرده ام که نوشته هاي اينجا هيچگونه مخاطبي ندارند، من هيچگونه شکست عشقي نخورده ام، کسي نمرده است، کسي قرار نيست بيايد، کسي مرا رها نکرده است ...درسته من گاهي مبهم و گنگ مي نويسم، گاهي شخصي، گاهي عاشقانه، گاهي تلخ، گاهي دردناک، گاهي داستان، گاهي شعر و گاهي هم همينجوري...شايد اين نويسنده بيچاره بر اثر ديدن يک فيلم، خوندن يک داستان، شنيدن يه ماجرا و يا حس هاي که در طول روز تجربه مي کند اينها به ذهنش مياد و مي نويسد و فقط اون نويسنده است و هيچ نقشي ديگري ندارد...
اگر قرار باشد وبلاگ دفترچه خاطرات محسوب شود و جايي که آدمها بلند بلند فکر کردن هاشون رو بنويسند ديگه اينهمه باز خواست براي چيست؟ و اگر قرار باشد براي هر نوشته من متهم به همه چيز بشوم ديگر براي چي بايد بنويسم...؟
من فقط اون قسمت از زندگيم رو تخليه مي کنم که دلم نميخواد توي زندگي واقعيم کسي در جريانش باشد. اينجا مي نويسم که براي زندگي واقعي انرژي کافي داشته باشم، قسمتي از وجودم رو با شماها قسمت مي کنم که توي دنياي واقعي نميتوانم نمايان کنم، اينجا مي نويسم که تخليه روحي و رواني بشم ....

گفتن گاهی سخت می شود، دلت میخواد بدون آنکه حرف بزنی، توسط کسی خوانده شوی، و حتی توسط کسی دیگر از خودت نوشته شوی...
و یک دنیا حرف که خوانده نمی شود
و یک عالم بغض که شنیده نمی شود
و یک جهان سکوت که تنها یک گوش یارای شنیدن دارد...


نماز که میخوانم، دو تا فرشته در کنارم نشسته اند، و هی نگاهم میکنند، یکی شان هی برایم لبخند میزند و دیگری هی گریه می کند، در گوشم صدای لبخند و گریه هر دو قاطی میشود، و من بین بغض که در گلو مانده و لبخندی که بر لبم هست می مانم و چشم به خدا می دوزم
احساس میکنم که دیگر به آسمان نزدیک نیستم
دست که دراز میکنم ، نمیتوانم از آسمان ،
ستاره بچینم و در دامن سجاده ام بریزم.
پرواز،دردسترس من نیست.
راه ملکوت را گم کرده ام.
باید از خودم رها شوم!
باید از تعلقاتی که زمینگیرم کرده اند ،بگریزم!
باید بگریزم از این فصلهای بی بهار !
باید رها شوم از این روزهای گرفتار ؛ از تکرار این همه تکرار !
من محتاج خلوتی خانه زادم؛در ازدحام آهن و سیمان
من محتاج فطرت فراموش شده ی خویشم؛ در عصر قحطی ایمان
راه ملکوت را نشانم بدهید ؛
باید به رودهای روان رو به دریا بپیوندم ؛ این رودهای جاری مرا به ملکوت خواهند رساند!
باید جانم را سرشار از عطر نیایش کنم !
باید زیر باران یکریز رحمت خدا بروم!
میخواهم خداوند خیس اجابتم کند.
میخواهم دیوارهای فاصله را فرو بریزم
... و حالا دیگر فاصله ی من با خدا، یک سجده است.
حالا دیگر از دست های قنوت بسته ام ،هزاران"یا کریم " اوج میگیرند
چقدر سبک شده ام !
دگر بوی خاک نمیدهم.
پاهایم دیگر وبالم نیستند برای پریدن
دست هایم انگار بال شده اند .
قدم میزنم و به این فکر می کنم که روزی نه چندان دور از ته دل خواهم خندید و این خنده های مصنوعی دست از سرم بر میدارند.. و دیگر نیازی نیست هی توی آینه خودم به خودم لبخند بزنم و با صدای بلند تمرین خنده کنم....!
دلم نمیخواد واژه ها را طوری به تصویر بکشم که فکر کنند ناراحتم، یا حس تنهایی دارم ، یا حتی دلتنگم.. نه این واژه ها سزاوار اینهمه درد و رنج نیستند.. این واژه ها را باید روی چشم گذاشت و مقدس شمرد... این واژه ها خود زندگی هستند... این واژه ها رفیق روزهای سخت زندگی ام خواهند بود...!

واژه ها بغض کرده اند .نه آنها حوصله آمدن دارند و نه من حوصله ناز کشیدن .در گوشه ای از سرم به نشانه ی اعتراض جـــمع شده اند .در گورستان کلماتی که در ذهنم وجود دارد سر ریزشان می کنم .از دیدن کلمات زیبای زنده به گور شده بغضشان می ترکد .خاک خشک و حاصل خیز ذهنم آبیاری می شود.بر مزار کلمات علف های هرز جوانه می زند .از سرم بیرون می زنند... و علف های هرز لابه لای موهایم قد می کشند ....
از همه ی کسایی که اینجا اومدن ، کسایی که نوشته هامو خوندن و کسایی که نظر دادن ، ممنونم.
دلم واسه نوشتن اینجا خیلی تنگ میشه و واسه خیلی چیزای دیگه که با وبلاگم متولد شدن و حالا باهاش دارن میمیرن.
دلم نمیخواست پرنیان سرد باشه ، فقط از اسمش خوشم اومده بود، ولی اونقدر بهش تلقین شد که خودشم مثل اسمش سرد شد.
اینجا هر چیزی نمیشد نوشت ، صدای اعتراض خیلی ها بلند میشد.میخوام جایی بنویسم که هیچ کس ندونه و هر چی تو فکرم میاد بسپارم به دست قلم.
یا حق

بهم گفتن اینا چیه نوشتی؟ برو پاکشون کن. میذارن به حساب خودت.نمیدونستم طرز فکر اینطوری هم هست. یعنی من هر چی اینجا بنویسم ، واسه خودم اتفاق افتاده؟ عجیبه ،خیلی عجیب.
چه کنم ؟ حتی اگه یه نفر هم اونجوری برداشت میکرد که بهم گفتن بازم ،درست نبود اونجوری بنویسم.
من فقط برداشتمو از یه کتاب نوشتم.
به هر حال جاش این یه جمله از کتاب دالان بهشت رو میذارم، هر کی خونده باشش بزرگی و قشنگیشو درک میکنه.
« ...اين منم، خوشبخت ترين زن دنيا، که در تاريک و روشن جاده ای که به آسمان وصل می شود، در حالی که احساس می کنم خود بهشت را در کنار دارم، همراه نيمه ديگر وجودم به دالان بهشت می روم... »
