تبليغاتX
بهار را باور کن...

بهار را باور کن...

دیوار من....

 

پاييز آمد با تمام زيبايي اش و با تمام غم هايی که آوار شده بر زندگی، پاييز آمد و من سردم است، سردم، گویا در تن ام زمستانی عظیم خانه کرده و قصد رفتن هم ندارد، گاهی بی آنکه بخواهم دستام رو توی هوا می چرخونم، زیر نور خورشید گرم میشه بعدش یه هو خالی میشه، تهی میشه توی دستام، و آشفته تر می شوم.. من سردم هست و دستام رو می گیرم به دیوار ،میدونم همیشه هست، ثابت و استوار، ولی به تو تکیه نمیکنم، می ترسم نباشی، میترسم همینطوری که دارم تکیه میدم یه هو خالی بشه جات، و پام سُر بخوره و من بیافتم روی زمین دیگه آنوقت هیچ کسی نیست که بخواد من بلند کنه، هیچ تنی نیست که بشه تکیه گاه، هیچ گوشی نیست که بتونه صدای فریادم رو بشنوه... به دیوار تکیه میکنم همیشه هست...

چه خالی است/ چه خالی است/ هر کلام/ چه خالی است/ هر صدا/ و چه خالی است/ جهان/ و چه خالی است که هیچ هیچ می شویم. بیژن جلالی.

 عکس از خودم کنار دریا  . مطلب نه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:11  توسط پرنیان  | 

 

واقعا نگاه کردن به ماه  لذتی خاص و ناب به آدم میدهد... باورکنید  امتحان کنید و ببینید که چقدر میتواند در دلتان جا باز کند طوری که به هیچ چیز جز او فکر نکنید..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:16  توسط پرنیان  | 

مادرم تاج سرم در سايه ات من تا ابد يك كودكم

 

اي  همه روياي من

از تو رنگي شده چهره  دنياي من

ضامن شادي و آرامشم

خوب من اميد من اي مادرم

تا ابد هستي و باشي در برم

تا به سالمندي بچه باشم

صدايم كن عزيزم نازنينا مادرم

 

روزت مبارك و سرشار از شادي

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:25  توسط پرنیان  | 

 

"در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است

پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند

از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد

و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه

زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند

و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد

و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد

پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند

اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند

و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد...."

ازکتاب پرنده خارزار نوشته کالین مک کالو

....

حالا منظورم از نوشتن این مطلب بالا اینکه آدم باید بها پرداخت کند، بهای چیزهای که میخواد بدست بیاره، هر چی که باشه، کوچیک و بزرگش فرقی نداره، ولی هر چقدر بزرگتر باشه بهاش هم بیشتر.. بهای چیزهای بزرگ و سنگین، رنجه، رنج که ما می کشیم برای بدست آوردن اون چیز و بعدش که بدست میاریم تازه متوجه میشیم ای بابا اون چیزی که فکر میکردیم نبوده... اینطوری هم رنج از دست دادن رو  داریم و هم رنج بدست آوردن....

----------------------------------------------------------

 خاطره ها آدمها را دچار درد می کنند و مسئولیت، وقتی از کسی خاطره ی داریم، مسئولیتمان زیاد هست، زیرا باید از آن خاطره نگهداری کنیم، بهش برسیم، فکر کنیم و برایش وقت بگذاریم.. هر چقدر این خاطره سنگین تر باشه مسئولیت ما بیشتر می شود، خاطره ها هر چه باشند جزی از ما هستند و نمیتوانیم منکر شویم چونکه روزی آنها را خودمان بازی کردیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:54  توسط پرنیان  | 

مامان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 7:54  توسط پرنیان  | 

 

گاهي از اينکه شروع کردم به وبلاگ نوشتن و اينجا هستم حسابي از دست خودم کلافه مي شوم، که چرا کاغذهاي امن را رها کردم و دو دستي چسبيده ام به اين صفحه ي مجازي که گاهي هيچ امنيتي در آن احساس نمي کنم! و گاهي به ستوه مي آيم از دست مخاطبان اينجا، و دلم ميخواهد درش را محکم ببندم طوري که با هيچ کليدي باز نشود، حتي شاه کليد....
من بارها بطور مستقيم و حتي غير مستقيم اشاره کرده ام که نوشته هاي اينجا هيچگونه مخاطبي ندارند، من هيچگونه شکست عشقي نخورده ام، کسي نمرده است، کسي قرار نيست بيايد، کسي مرا رها نکرده است ...درسته من گاهي مبهم و گنگ مي نويسم، گاهي شخصي، گاهي عاشقانه، گاهي تلخ، گاهي دردناک، گاهي داستان، گاهي شعر و گاهي هم همينجوري...شايد اين نويسنده بيچاره بر اثر ديدن يک فيلم، خوندن يک داستان، شنيدن يه ماجرا و يا حس هاي که در طول روز تجربه مي کند اينها به ذهنش مياد و مي نويسد و فقط اون نويسنده است و هيچ نقشي ديگري ندارد...

اگر قرار باشد وبلاگ دفترچه خاطرات محسوب شود و جايي که آدمها بلند بلند فکر کردن هاشون رو بنويسند ديگه اينهمه باز خواست براي چيست؟ و اگر قرار باشد براي هر نوشته من متهم به همه چيز بشوم ديگر براي چي بايد بنويسم...؟

من فقط اون قسمت از زندگيم رو تخليه مي کنم که دلم نميخواد توي زندگي واقعيم کسي در جريانش باشد. اينجا مي نويسم که براي زندگي واقعي انرژي کافي داشته باشم، قسمتي از وجودم رو با شماها قسمت مي کنم که توي دنياي واقعي نميتوانم نمايان کنم، اينجا مي نويسم که تخليه روحي و رواني بشم ....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 5:37  توسط پرنیان  | 

 

گفتن گاهی سخت می شود، دلت میخواد بدون آنکه حرف بزنی، توسط کسی خوانده شوی، و حتی توسط کسی دیگر از خودت نوشته شوی...

و یک دنیا حرف که خوانده نمی شود
و یک عالم بغض که شنیده نمی شود
و یک جهان سکوت که تنها یک گوش یارای شنیدن دارد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 5:32  توسط پرنیان  | 

مینویسم...

 

نماز که میخوانم، دو تا فرشته در کنارم نشسته اند، و هی نگاهم میکنند، یکی شان هی برایم لبخند میزند و دیگری هی گریه می کند، در گوشم صدای لبخند و گریه هر دو قاطی میشود، و من بین بغض که در گلو مانده و لبخندی که بر لبم هست می مانم و چشم به خدا می دوزم

 

احساس میکنم که دیگر به آسمان نزدیک نیستم

دست که دراز میکنم ، نمیتوانم از آسمان ،

ستاره بچینم و در دامن سجاده ام بریزم.

پرواز،دردسترس من نیست.

راه ملکوت را گم کرده ام.

باید از خودم رها شوم!

باید از تعلقاتی که زمینگیرم کرده اند ،بگریزم!

باید بگریزم از این فصلهای بی بهار !

باید رها شوم از این  روزهای گرفتار ؛ از تکرار این همه تکرار !

من محتاج خلوتی خانه زادم؛در ازدحام آهن و سیمان

من محتاج فطرت فراموش شده ی خویشم؛ در عصر قحطی ایمان

راه ملکوت را نشانم بدهید ؛

باید به رودهای روان رو به دریا بپیوندم ؛ این رودهای جاری مرا به ملکوت خواهند رساند!

باید جانم را سرشار از  عطر نیایش کنم !

باید زیر باران یکریز رحمت خدا بروم!

میخواهم خداوند خیس اجابتم کند.

میخواهم دیوارهای فاصله را فرو بریزم

... و حالا دیگر فاصله ی من با خدا، یک سجده است.

حالا دیگر از دست های قنوت بسته ام ،هزاران"یا کریم " اوج میگیرند

چقدر سبک شده ام !

دگر بوی خاک نمیدهم.

پاهایم دیگر وبالم نیستند برای پریدن

دست هایم انگار بال شده اند .

 


 

قدم میزنم و به این فکر می کنم که روزی نه چندان دور از ته دل خواهم خندید و این خنده های مصنوعی دست از سرم بر میدارند.. و دیگر نیازی نیست هی توی آینه خودم به خودم لبخند بزنم و با صدای بلند تمرین خنده کنم....!

دلم نمیخواد واژه ها را طوری به تصویر بکشم که فکر کنند ناراحتم، یا حس تنهایی دارم ، یا حتی دلتنگم.. نه این واژه ها سزاوار اینهمه درد و رنج نیستند.. این واژه ها را باید روی چشم گذاشت و مقدس شمرد... این واژه ها خود زندگی هستند... این واژه ها رفیق روزهای سخت زندگی ام  خواهند بود...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 11:48  توسط پرنیان  | 

خداحافظ

 

واژه ها بغض کرده اند .نه آنها حوصله آمدن دارند و نه من حوصله ناز کشیدن .در گوشه ای از سرم به نشانه ی اعتراض جـــمع شده اند .در گورستان کلماتی که در ذهنم وجود دارد سر ریزشان می کنم .از دیدن کلمات زیبای زنده به گور شده بغضشان می ترکد .خاک خشک و حاصل خیز ذهنم آبیاری می شود.بر مزار کلمات علف های هرز جوانه می زند .از سرم بیرون می زنند... و علف های هرز لابه لای موهایم قد می کشند ....


 امروز واسه آخرین بار اینجا مینویسم .چیزی که به خاطرش مینوشتم دیگه وجود نداره .

از همه ی کسایی که اینجا اومدن ، کسایی که نوشته هامو خوندن و کسایی که نظر دادن ، ممنونم.

دلم واسه نوشتن اینجا خیلی تنگ میشه و واسه خیلی چیزای دیگه که با وبلاگم متولد شدن و حالا باهاش دارن میمیرن.

دلم نمیخواست پرنیان سرد باشه ، فقط از اسمش خوشم اومده بود، ولی اونقدر بهش تلقین شد که خودشم مثل اسمش سرد شد.

اینجا هر چیزی نمیشد نوشت ، صدای اعتراض خیلی ها  بلند میشد.میخوام جایی بنویسم که هیچ کس ندونه و هر چی تو فکرم میاد بسپارم به دست قلم.

 

                                                                               یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 5:3  توسط پرنیان  | 

 

بهم گفتن اینا چیه نوشتی؟ برو پاکشون کن. میذارن به حساب خودت.نمیدونستم طرز فکر اینطوری هم هست. یعنی من هر چی اینجا بنویسم ، واسه خودم اتفاق افتاده؟ عجیبه ،خیلی عجیب.

چه کنم ؟ حتی اگه یه نفر هم اونجوری برداشت میکرد که بهم گفتن بازم ،درست نبود اونجوری بنویسم.

من فقط برداشتمو از یه کتاب نوشتم.

به هر حال جاش این یه جمله از کتاب دالان بهشت رو میذارم، هر کی خونده باشش بزرگی و قشنگیشو درک میکنه.

 

« ...اين منم، خوشبخت ترين زن دنيا، که در تاريک و روشن جاده ای که به آسمان وصل می شود، در حالی که احساس می کنم خود بهشت را در کنار دارم، همراه نيمه ديگر وجودم به دالان بهشت می روم... »

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 4:57  توسط پرنیان  | 

تونلهای خیس...

 

خــدایا: سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی

 


 

دعای قشنگیه ،شاید از دل من .

 

 

 

در پشت بام

سجاده ام را زیرو رو کردی

و نگذاشتی کنارت باشم

غافل از این تونلهای خیس

که سر هر مسافر را میشکند

 

و من

مضطرب از بودن تو

مرگ  را دیدم

- که

- سرشار از هوس بود.....

- و باران

- که از ابروی در هم کشیده مرگ

- به لبخند ما

- فرو میریخت ...!

 

                            (شاعر:کرامت یزدانی)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 6:0  توسط پرنیان  | 

دلتنگی

 

این روزها زیاد نبوده ام، باورکن همه اش تقصیر این تکنولوژی است و منم علمم کم، خیلی سعی کردم که باشم و بنویسم و تو بدانی که این روزها چقدر دلتنگ بودم، چقدر دلم برایت تنگ شده، بنویسم که توی این ماه حتی نتونستم یه لحظه باهات تنها باشم، یه لحظه باهات خلوت کنم، میدونی که آنقدر درگیر این آدمها و زندگی ماشینی شده ام که فرصتی برای فکر کردن به خودم نمی دهم، میدانم کمی بی انصافی می کنم نسبت به خودم و گاهی اوقات لازم است برای خودم نفس بکشم.. به سراغت می آییم همین روزها ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 8:8  توسط پرنیان  | 

ذهنم زمستانی است ، اما در قلبم بهاری ابدی جاری است.

 

هزار بار نوشتم و خط زدم، هی نوشتم و پاک کردم، نمیدانم چرا ذهنم قفل کرده است، کلی واژه داره توی سرم می چرخه ولی هیچکدومش رو نمیشه به تصویر کشید.

فقط ،

تو رو یه جایی، که شاید هیچ باشد، برای همیشه، یا زمانی دور جا گذاشته ام.. شاید روزی نسیمی، رهگذری، تو را بردارد و برای همیشه بسپارد دست خدا....


امروز فهميدم که زندگي خراب است آرزو سراب است امروز فهميدم که گل ها هم مي توانند سنگدل باشند وشمع ها هم می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند آره همه ميتونند اينطوري باشن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 5:26  توسط پرنیان  | 

 

از اینکه میدانم آنقدر حضورت در زندگیم کمرنگ هست که حتی دیده هم نمیشود کمی دلخور میشوم، از دست خودم و ناتوانی برای اینکه بتوانم با مداد رنگی هایم آنقدر تو را پررنگ کنم که از هزار فرسخی هم بشود رنگهایت را تشخیص داد ولی باورکن من از بچه گی نقاش خوبی نبودم، هر چقدر که انشاء خوب می نوشتم نقاشی نه...! همیشه نقاشی هایم را خواهرم می کشید میدونی چیه من خوب میتوانم برایت شعر بگویم، اگر تو بخوای تا صبح می شینم و برایت شعر می سرایم !

 


 

زمان متوقف میشود ،بر میگردم و به دوردست ها می نگرم. هیچ نیست ،هیچ . که بخواهم اندکی تامل کنم.نمیدانم ایستادنم از چه بود؟ از برای که . وهم بود و خیال.

اشتباه کردم ،اشتباه ،که انگاشتم سایه ای برایم دست تکان میدهد.

نمیدانم چرا دیگران غصه شان گرفته.

از فصل جدید زندگی ام راضی ام.

میخواهم تلخ بمانم

چرا باید در میان واژه ها دنبال آن بگردم که متعلق به من نیست؟

من همه چیز را به دست باد سپردم،به قاصدک

زندگی همین است

باید باور کرد و رفت ! بی درنگ...

راهی شو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 4:43  توسط پرنیان  | 

 

صدای اذان بلند می شود..
توی صدای اذان یه حس هست.. .مخصوصا اذان های ماه رمضون..
نمیدونم یه چیز توش هست که دل آدم می لرزه.. حالا ربطی نداره که تو چقدر معتقد هستی و چقدر پایبند به اصول...
فقط دل، این دل آدم که می لرزه و یه حس غریبی توی صدای اذان که تو میبره یه جایی.. جایی که خودت هم نمیدونی کجاست... فقط دور میشی.. از همه چیز..

 دلم نمیخواد خدام رو فقط توی گوشه خونه قایم کنم، دلم نمیخواد خدام برای پای سجاده و تسبیح توی تنهاییم باشه، دلم نمیخواد خدام فقط برای یه لحظات و شبهای خاص باشه، دلم نمیخواد وقتی که از همه چیز خسته و نا امیدم خدام صدا کنم، دلم میخواد خدام توی همه لحظه های زندگیم باشه، دلم میخواد خدام توی گندترین و لج ترین لحظه های زندگیم از همه وقتها پررنگ تر باشه.. دلم میخواد خدام وقتی که صدای نفسهای تو تمام وجودم را پر میکنه از همه وقتها بزرگتر و با معنی تر باشه، دلم میخواد خدام همیشه خدام باشه و همراهم باشه...!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 5:10  توسط پرنیان  | 

پراکنده

 

نوشته های پراکنده، روزهای پراکنده، لحظات پراکنده، یا من دوباره دچار تضادهای مختلف شده ام، یا این نوشته ها کمی بهم ریخته اند، من فقط ذهنم را بدون هیچگونه سانسوری رها کردم و به دست قلم سپردم...!

این روزها کمی خوبم، کمی بدم، هی یه حس میاد سراغم و من هی میخوام این حس رو از خودم دور کنم، نمیدونم با این حس ها چیکار کنم، که دیگه هیچوقت نیایند سراغم... بشدت از دستشون کلافه شدم و یه جورایی هم ازشون ممنونم دارن من رو محکم تر و مقاومتر از گذشته میکنند...!
کمی هم دلم تنگ شده است، ولی هر چقدر فکر کرده ام نفهمیدم برای چه کسی دلم تنگ شده است؟ فقط میدانم دلم تنگ شده است.... ! همین!
شاید برای خدا.

میدونی چیه خدا جون، بهت قبلا هم گفته بودم، من بنده پر توقعی هستم، اگه سلام میدم حتما منتظر جواب سلام می مونم، اگه قدم بر میدارم، منتظرقدم بدی از طرف تو هستم... و من الان بشدت نیاز دارم که تو بغلم کنی و من با تمام وجود حس ات کنم...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 7:45  توسط پرنیان  | 

نگاه پنجره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 6:9  توسط پرنیان  | 

تنها نیستم

 

اینجا، رویرویم خورشیدیست نورانی، که مرا یاد برق چشمهای آن پسرک عاشق می اندازد!

اینجا رویروی من دنیای هست که هیچوقت اینطوری نگاهش نکرده بودم، نگاهی عمیق، عاشق، دوست داشتنی، پر از احساس...

میخواهم در این صفحه که همه چیز را نوشته ام اعتراف کنم :"من دیگر تنها نیستم، یک مقدار شادی، یک خرده خنده، یک کمی شلوغی، دنیایی متفاوت و پر از هیچان، خدایی دوست داشتنی، آسمانی آبی بالای سرم، زمین گرم زیر پایم، مردمی که دوستشان دارم، و آدمهایی که با حضورشان زندگیم را متفاوت کرده اند، و لذت آشنایی با آدمهای جدید که هر روز رنگی دگر به زندگی می دهند و کمی ترافیک، گرما، خورشید و ماه همه اینها برای من هستند و من با حضور اینهمه چیزهای دوست داشتنی دگر تنها نیستم...!"

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 10:7  توسط پرنیان  | 

شهر من

 

در پیاده روهای شلوغ شهر من، صدای فریاد زنی تنها می آید و تمام مردهای شهر لبخند زنان از کنار جنازه زن رد می شوند....!
آری این است شهری که من دارم خاطراتم را با او رقم میزنم، شهری بی رحم با مردمانی بی رحمتر از آنچه که ما تصورش را می کنیم...!
در کوچه پس کوچه های شهر من صدای ضجه ی مردی تنها، تمام پنجره های خانه را باز می کند، و تمام زنانهای شهر سرشان را از پنجره بیرون می آورند و هلهله سر میدهند.
آری این هست شهری که من دارم تمام بودنم را برایش خرج می کنم، شهری بی روح با مــردمانی بی روحتر از آنچه که ما بتوانیم فکرش را بکنیم...!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 10:0  توسط پرنیان  | 

اصلا قرار نبود...

 

در گوشه اي از دفترچه ي زندگیم نوشتم اصلا قرار نبود من اینگونه تلخ بنویسم، اینگونه تهوع آور واژه ها را به تصویر بکشم، که وقتی مخاطبان آنها را میخوانند دلشان بهم بخورد، اصلا قرار نبود اینگونه گنگ و گیج کلمات را کنار هم قرار دهم که نتوان فهمید از چه سخن میگویم، درست مثل زندگیم، اصلا قرار نبود عشق حذف شود، اما همه چیز درست مثل راحتی خوردن یک لیوان آب ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:52  توسط پرنیان  | 

قلب يخ زده

 

به شکل خیلی زیاد دلم یه تنوع میخواد، یه تنوع از نوع آسمونی..!

گفتم باید رهایش کنی! به دوستم، که آنشب پای تلفن برایم اشک می ریخت، گفتم باید رهایش کنی، همه چیز را، همه زندگیت را باید بسپاری دست کسی دیگری، تو نمی توانی آنرا خوب هدایت کنی...

بعد از اینکه صحبتمان تمام شد.. کمی فکر و سکوت را در آغوش کشیدم....
به راستی باید همه زندگی را رها کرد، سپرد دست کسی دیگر، اصلا چه اشکالی داره یه مدت زندگیم رو به بسپارم دست یه پیمانکار و همه زندگی را کنترات بهش بدم، و خودش هر طور که میخواهد درستش کند.. فکر جالبی بود....!

گفتم باید فراموشش کنی! به دوستم گفتم، همان که آنشب برایم درد و دل می کرد، گفتم باید همه چیز رو فراموش کرد، زندگی کردن با گذشته فقط درد و رنج دارد همین، گفتم باید برق چشمهایش را برای همیشه از خاطرات محو کنی، گفتم باید بگردی دنبال دو چشم سیاه که ماندنی باشد، که وقتی حضورش را خواستی، دیگر در حسرت نگاهش نباشی...!

همیشه! کسی هست آن بالا که نشسته و ما را می بیند و توجه میکند به ما، و چه لذتی دارد که بدانی کسی هست، که تو را دوست دارد، تو را میخواهد و تو برای او مهم هستی، و چه کسی بهتر و زیباتر از خدای که ما را آفریده، این روزها هر وقت که قدم بر میدارم روی زمین، ناخوادگاه نگاهم به سوی آسمان پر می کشد، و تشکر میکنم از اویی که آن بالا نشسته و مرا می بیند، نگرانم میشود، و من دلتنگ حضورش هستم همیشه و همه جا.. این قشنگترین احساسی است که بهم دست میدهد وقتی که سنگینی نگاه او را کاملا روی خودم حس می کنم، لذت می برم...! لذت وصف نشدنی است این حس و حال...!

قلب يخ زده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:43  توسط پرنیان  | 

زندگي

 

 وقتی که گفت میخواهی زنده ات کنم، من سالها بود که مرده بودم، سالها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سالها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخمهای مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت :"میخواهی از مرگ بیرون بیاورم ات؟" من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دستهاش که از جنس دوست داشتن بودند، مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم. (مطصفی مستور)

بايد از جايي شروع کرد، و راه افتاد و رفت و رسيد به جايي که هيچوقت آنجا نبوده اي!
بايد گريه کرد، آنقدر گريه کرد که حتي ديگر نه اشکي داشته باشي، نه نفسي و نه چشمي!
بايد نوشت، تمام واژه ها را بايد بلعيد، بايد له کرد، بايد فرو خورد و همه چيز را ثبت کرد تمام لحظات خواستن، نبودن و نديدن!
بايد همه تنهايي ها، دلتنگي ها، را مدفون کرد در خانه ي متروک زير خروارها گرد و خاک زندگي!
بايد صبور بود، هر چند سخت، هر چند دردناک، هر چند دلهره آور و تشويش وار!
بايد همه بايدها را برداشت، و رها شد، جاري شد، رفت، رفت، آنقدر رفت که ديگر جايي براي رفتن نداشته باشي براي ادامه دادن، براي جاري شدن، براي رها شدن و حتي براي زندگي کردن...!
بايد خالي شد، تهي شد، پوچ شد، هيچ شد، بايد معلق بود در اين زندگي، در اين هوا، در اين خانه، بايد بي معني شد، بي نام شد، بي هويت شد!
بايد باور کرد، که همه هستند، و او نيست، و او که نيست گويا هيچ کس و هيچ چيز نيست!

نيستي، اينجا و هيچ کجای ديگر هم نيستي، و قرار هم نيست که باشي، نه الان و نه هيچوقت ديگر، قبلا هم نبوده اي، همه آدمها هستند ولي تو نيستي، شايد زماني خيلي دور، خيلي دورتر از آنچه که ما تصورش را خواهيم کرد، بيايي، اما اين را ميدانم که آن زمان من ديگر نيستم، اگر هــم که تو باشي، من نيستم، من آن زمان که تو بیایی در بين همه آدمها هستم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:40  توسط پرنیان  | 

چشمان نوراني مرد

 

توی چشمای خسته ی مرد میشد خیلی چیزها رو دید، چیزهای که شاید توی چشمهای هیچ آدم دیگه پیدا نشه، من هر چند سال به چند سال این مرد رو می بینم، و جرأت نگاه کردن به چشمهایش را ندارم، آنقدر بزرگ هست که هر کسی نمیتواند به راحتی به چشمهای او نگاه کند، نگاه کردن به چشمهایش جرأت میخواهد و شهامت...
اونهای که جرأت نگاه کردن به چشمهای مرد را داشته اند می گویند، او آنقدر مقدس است که وقتی به چشمهایش نگاه می کنی برق چشمایش تا مدتها چشمهایت را نورانی می کند...
دلم عجیب برای اون چشمها تنگ شده بود ولی این بار هم جرأت نگاه کردن به چشمهایش را نداشتم!

در تمام مدتی که توی راه بودم، نگاهت رو یه لحظه هم نتونستم فراموش کنم، وقتی خــداحافظی همیشه نگاهــها عمیــق میشود، نگاهها نورانی میشود، نگاهها برای همیشه در ذهن می ماند، موقع خداحافظی نگاهها خواستنی تر میشود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 16:41  توسط پرنیان  | 

لحظه ها و هميشه

 

حق با تو بود ای ستاره ی تنهایی شبهای من،
ماه هیچوقت نمیتواند عاشق خوبی باشد،
کسی که روزها جایش را با خورشید عوض میکند،
و میرود سمت دیگر شاید عاشق خوبی نباشد،
اما من گمان می کنم میتواند معشوق همیشگی باشد...

 پر از انرژی بودم، دلم میخواست تمام مشهد را توی این هوای گرم می گشتم، حتی اگر ساعتها پشت ترافیک می ماندم و حسابی کلافه میشدم از گرما، اصلا میدونی چیه، دلم میخواست ظرفیت تحمل کردن گرما رو روی خودم امتحان کنم، و ببینم که چقدر طاقت دارم توی این هوای گرم پشت ترافیک بمونم و همه اش بخندم...!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 13:59  توسط پرنیان  | 

دوستي

 

همیشه برایم جالب بوده، اینکه آدمها چطور میتوانند خیلی ساده با هم آشنا شوند و بی هیچ دلیلی بهم علاقمند شوند و حتی خاطره شوند... من توی این شهر خیلی قدم زده ام، آنقدر گشته ام همه جاش رو که گاهی اوقات بی آنکه نگاه کنم به خیابانها راه میروم..
گاهی دلم میخواد فریاد بزنم که برای با هم بودن دلیلی نیاز نیست، همین که میدونی میتوانی لبخندی بزنی کافیست، کاش همه میدانستند برای دوست بودن، هدف خاصی مطرح نیست، مهم اینکه از لحظه ها استفاده کنیم و بهترین خاطره را برای هم بسازیم، مگر چقدر فرصت زندگی کردن داریم، چقدر فرصت جبران که بخواهیم با هم نباشیم، و برای اینکه همدیگر رو دوست داشته باشیم حتما نباید توی یه شهر یا کشور زندگی کنیم، حتما برای با هم بودن نباید این گوشه کنارهای مجازی و حقیقی بود، گاهی میشود مجازی ها را حقیقی کرد و حقیقی ها را مجازی، فقط باید به چشمهای هم نگاه کنیم و راه زندگیمان را ادامه دهیم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:0  توسط پرنیان  | 

از تنهایی مگریز، به تنهایی مگریز، گهگاه آن را بجوی و تحمل کن، و به آرامش خاطر مجالی ده. (مارگوت بیکل)

من می نویسم همه آنچه که توی ذهنم می آید، به تصویر می کشم واژه های را که تنهاییم را پر کرده اند، من از تمام آنچه در من وجود دارد می نویسم، و تو میخوانی، تویی که میدانم نیستی، و من منتظرت نیستم، من یک صفحه سفید دارم برای کشیدن تصویر تو وقتی داری بمن لبخند میزنی و چشمهایت پر از برق شادیست....

عاشقانه ندارم/ اما عاشق هستم/ عاشقانه نمی نویسم/ اما عشق را به تصویر می کشم...

به زمین نگاه می کنم، و می بینم که چقدر غریب است، همه نگاهها همیشه به آسمان بوده است، و کسی زمین را نمی بیند، فقط پاهایمان هر روز، روزی هزاربار آن را حس میکند، خیلی بی رحمیست که بخواهیم فراموشش کنیم، من زمینم را با هیچ آسمان بی نوری عوض نمی کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:6  توسط پرنیان  | 

خدا

 

حق با تو بود/ می بایست می خوابیدم/ اما چیزی خوابم را آشفته کرده است/ می شنوی؟!
انگار صدای شیون می آید....

توی بلندترین جای دنیا نشسته ام و داشتم به این فکر میکردم، چی میشد الان خدا می آمد پایین از اون بالا و می شست اینجا روبروی من، و با هم حرف میزدیم، درسته که الان اون صدام رو می شنوه، ولی دلم میخواست چشم تو چشم هم میدوختیم و حرف میزدیم، بهش می گفتم، خدایا چی میشه که یه روزها و یه لحظه های آنقدر نزدیک بمن هستی، که میتوانم صدای نفسهاتو رو بشنوم، و گرمای نگاهت رو حس کنم، و حتی گرمای تنت رو، ولی یه روزهای آنقدر بهم دوری، که اصلا نمیتونم تصور کنم وجود داری، چی میشد همین الان که دارم بهت فکر می کنم و صداتون میکنم جوابم رو میدادی؟

میدونی چیه این روزها یه خدای خیلی بزرگ میخوام، یه خدای خیلی پررنگ، حتی از خدای اون شبان که با موسی هم حرف زد پررنگتر، از خدای ابراهیم که آتش رو براش گلستان کرد قویتر، از خدای نوح و عیسی هم عظیمتر، یه خدای که علی ذره ای بهش شک و تردید نکرد، چون میدونست خداوند اون بی شک بزرگترین خداوندی که میتونه باشه، یه خدایی مثل خدایی علی عظیم و مهربان و بزرگ میخوام...!

 نــاممکن است از خــدا سخن گفتــن و بی درنگ دچار یاوه گویی های ابلهانه  نشدن. هرگز نمی توانیم از خدا چیزی بگوییم، فقط می توانیم با او و برای او حرف بزنیم. اگر این جمله به نظر دیوانه وار یا پرمدعا می آید، می توانیم برای بهتر فهمیدن آن، کلمه "خدا" را با کلمه ای هم تر از آن یعنی "عشق" چنین جا به جا کنیم: ناممکن است از عشق سخن گفتن و بی درنگ دچار یاوه گویی های ابلهانه نشدن. نمیتوانیم از عشق چیزی بگوییم فقط می توانیم با او و برای او حرف بزنیم. (کریستین بوبن)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 7:48  توسط پرنیان  | 

روح خاموش

 

دل من سكوت ميخواهد،آرامش شب را

چشمانم پرواز كبوتري را تمنا ميكند كه آرام و راحت از روي خرابه هاي خاطراتم بال بگشايد و همه چيز را با خود ببرد،همه چيز

نيست و نابودشان گرداند

حتي خودم را.

از هياهوي روز بيزارم ،از هر آنچه كه بوي انسان را ميدهد

 

***

نيمه شب است،چشم به ماه ميدوزم،به ستاره ها،به پاكيشان غبطه ميخورم،به صداقتشان

نگاهم ميكنند،چشمك ميزنندو مرا مرافراميخوانند

پرواز ميكنم،به آسمان

و باز وقتي به خودم مي آيم كنار پنجره نشسته ام

كاش امشب از آسمان باز نميگشتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 21:12  توسط پرنیان  | 

گل نرگس

 

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

 

توی این راه زندگی، درست یه جایی توی وسط ترین نقطه موجود، دستم را رها کردی و رفتی، من ماندم با این سربلایی و این همه پله..!! نمی دانستم ادامه دهم یا برگردم به پایین؟ درمانده تر از همیشه، فقط میدانستم که تنها هستم و اینهمه پله... اما با همه تنهایی و با همه سربلایی و با همه پله های زیاد رفتم! آنقدر رفتم که رسیدم به پله آخر و درست در بالاترین نقطه ایستادم، و زندگی را نگاه کردم ...!

 

گم شده ام در شلوغی این دنیا،
و تنها نگاهم به جاده ای بود،
که میدانستم روزی از آن خواهی رسید...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 14:22  توسط پرنیان  | 

 

قرار است اينجا در اين صفحه از کسي تشکر کنم، اما نميدانم چطور و با کدام کلمه بايد اينهمه بي رحمي را قدر بدانم، اينهمه بي هوا آمدن و بي هوا رفتن را، نميدانم براي تشکر کردن از کسي که بي اجازه وارد ميشود، و در ته چشمهايت شن مي ريزد و ميرود چطور تشکر کنم؟ تنها آرزو ميکنم آسمان دلت همواره پر از عشق باشد و عشق...

بعضی وقتها خیلی بد می شوم، آنقدر بد میشوم که اگر مرا از ده هزار متری هم ببینی نمیتوانی لحظه ای تحملم کنی، بدی من درست مثل روشن کردن یک نخ سیگار می ماند، خوبیش اینه که یک نخ سیگار زود تمام میشود و پایدار نیست، اما اثر آن می ماند در دهان آدم، در گلوی آدم، در ریه هایمان، تلخی که بعد از هر پک زدن سیگار توی دهانت حس میکنی درست مثل بدی من میماند و بد شدنم، چه تشبیه جالبی دارم برای بد بودن خودم، و بد شدنم، می بینی حتی خودم جرأت نمیکنم صورتم را توی آیینه ببینم، از بس که بد میشوم و بد می بینم همه چیز را حتی زندگی و حتی خودم را، اما همه این بد شدنها و بد بودنها، فقط بخاطر اتفاقاتی که در طول زندگی برایم می افتد.. وقتی که سیگار تمام میشود بدی های من هم کم می شود... بدی های من درست مثل یه نخ سیگار میماند...

امروز بعد از مدتها امام رضا (ع) منو طلبيد،خيلي خوش گذشت.بايد با خودم كنار ميومدم،خيلي چيزا بايد برام حل ميشد...حالا ديگه تصميممو گرفتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:41  توسط پرنیان  |